به نام خدا

 


رشته تحصیلی شهید مولانیا عمران بود ، البته دوره پزشکیاری را هم تو دانشگاه مشهد دیده بودند .
این شهید بزرگوار بسیار اهل مطالعه و تحقیق بودند . یه لباس برای استتار طراحی کرده بودند که قدرت استتار بالایی داشت . ایشان علاقه ای زیاد به پیشرفت توان نظامی و علمی نیروی سپاه داشتند چرا که معتقد بودند سپاه اسلام باید قدرت نظامی و علمی زیادی داشته باشد.
از دوستان شهید و خانواده شان شنیدم که آقا مهدی بسیار شوخ طبع بودند و این خصوصیت ایشان را دوست داشتنی میکرد.
در ظاهر اگر کسی
آقا مهدی را میدید هرگز فکر نمیکرد ایشان اصلا در فکر شهادت باشد حال این که همسرشان میگویند ایشان بسیار آرزوی شهادت داشتند ، طوری که یک بار با دیدن بنر های شهیدان در سطح شهر بیان فرمودند کاش روزی هم بنر من در شهر به عنوان شهید نصب گردد.دوستان شهید نیز میگفتند در گردان ما افراد زیادی پیدا میشوند که آرزوی شهادت دارند و این را مکرر به زبان میاوردند در حالی که این شهید بزرگوار هرگز این موضوع را بیان نمیکردند و با شوخ طبعی که داشتند ما فکر نمیکردیم که ایشان چنین اندیشه ای در سر داشته باشد اما کم کم متو جه شدیم که بسیار آرزوی شهادت داشتند.خانواده شهید بیان داشتند که آقا مهدی زیاد مأموریت میرفتند اما ما هرگز در مورد اینکه کجا میروند و چکار میکنند خبری نداشتیم . ایشان همیشه ما را این طور توجیه میکردند که برای تحصیل میرویم همین حتی آخرین بار هم با خنده همین صحبت را بیان نمودند.

خواهر شهید در مورد نحوه رفتار و برخورد آقا مهدی با پدر و مادرشان گفتند : خوب بود ، همیشه با احترام برخورد میکردند. ایشون با پدرم دوست بودند . با هم ماهیگیری و کوه و ... می رفتند. چون پسر بزرگ خانواده بودند همه خیلی بهش احترام می گذاشتند . منم تا از علم روز یعنی کامپیوتر و نرم افزار هایی که تو بازار میومد و اخبار و سیاست کم میاوردم و از چیزی سر در نمی آوردم فورا میرفتم سراغش .
و در پایان ایشان خاطره ای را نقل کردند :
بعد از شهادت مهدی حالم خیلی بد بود ، طوری که هفته اول همش بیمارستان بستری بودم . یه شب شروع کردم با داداشم حرف زدن که اینا چی میگن تو کجایی؟ اصلا شهادت چه طوری؟  کجا؟ من حرف اینا را باور ندارم ...
 یه شب خواب بودم داداشم به خوابم اومد . تو خواب مثل همیشه میخندید . من کلی گلایه کردم که کجایی ؟ دارم از دلتنگی میمیرم و ... که با خنده جوابم را داد . بعد کلی سوال که تو بیداری داشتم تو خواب ازش پرسیدم . شاید باور نکنید سوالاتم بعضی اعتقادی بود و اون تو خواب جواب داد . بعد از نحوه شهادت و محلش پرسیدم . اون منو برد جایی که شهید شده بود ، نشستیم اونجا و کلی حرف زدیم . بیدار که شدم جواب همه سوالات رو گرفته بودم و برام عجیب تر این بود که چند روز بعد عکس محل شهادت داداشم را برای من آوردن و اون دقیقا جایی بود که من تو خوابم دیده بودم .
خوابم رو قبلش برای همه تعریف کرده بودم و همه با دیدن عکس محل شهادت تعجب کردند.

شادی روح مطهر شهید مهدی مولانیا و شهید خلیل عسکری صلوات